تبلیغات
Bia2tak.IR | بزرگترین سایت تفریحی در ایران
امروز  | آخرین بــروز رسانی سایت بیا تو تك :
تبلیغات
موضوعات  بیاتوتك
صفـحه اصلی سایت
سفارش طـراحی
فروشگاه مـا
اقتصادی تبلیغات
قالبهای قبلی بیاتوتک
مجله خبری اخبار سایت
عمومی
اخبار / اطلاعیه
ورزش ورزشی
بانوان گـــالری عــكس
مجله خبری  تـــــازه ها 
مجله خبری داستانك 
خودرو خــــودرو
آمورش های كاربردی
اقتصادی
اقتصادی ادبــی
حیوانات حیوانات
رادیو و تلویزیون رادیو و تلویزیون
پزشكی و سلامت
کودکان كودكان
بانوان مدل لباس،كیف،كفش،مو، آرایش
عاشقانه
مذهبی مجله ی خانواده
مذهبی مذهبی
مذهبی بیوگرافی
فشن ها
شهر ها
اقتصادی مقالات
اقتصادی سخت افزار
اقتصادی معرفی سایت
فتوشاپ و گرافیك
اقتصادی كدهای جاوا اسكریپت
 ترفند ها
هك و بوت
ترفند یاهو
ترفند برنامه
ترفند موبایل
ترفند ویندوز
ترفند اینترنت
ترفند ریجیستری
مذهبی بخش آموزش
مذهبی آموزش CSS
مذهبی آموزش HTML
مذهبی آموزش های وبلاگنویسی
مذهبی زبان های مختلف برنامه نویسی
بخش موبایل
رینگتون موبایل
كلیپ موبایل
بازی موبایل
برنامه موبایل
تم موبایل
زنگ اس ام اس
گوشیهای موبایل
والپیپر موبایل (پشت زمینه)
پیامكهای جالب (اس ام اس)
بخش دانلود
فیلم
بازی
آیكون
فونت
ابزار ویندوز
ابزار اینترنت
ابزار صوتی
ابزار عكس
ابزار طراحی
ابزار فارسی
ابزار كاربردی
ابزار مولتی مدیا
ابزار دانلود
ابزار آپلود
ابزار ftp
بزار آنتی ویروس
ابزار مودم و تلفن
مطالب درخواستی
book & PDF & SWF
دعوتنامه ها
دعوتنامه پرشین گیگ
دعوتنامه پارسا اسپیس
دعوتنامه شهرالكترونیك(xec)
دعوتنامه جاست پرشین
کودکان سرگرمی و تفریح
کودکان حرف دل...
کودکان سرگرمی و طنز
کودکان دانستنی های جالب
کودکان سخنان بزرگان
کودکان جوك و لبخند
کودکان کاریکاتور
کودکان فــــــــــــال
کودکان روانشناسی
آهنگ ها
آهنگ های ایرانی
آهنگ های خارجی
ابزارهای مورد نیاز وبلاگ
ابزار وبمستر
كسب درآمد
ابزار وبلاگ
زیبا ساز وب
سیستم افزایش آمار
فروش وب و دامین

قالب وبلاگ

قالب بلگفا
قالب میهن بلاگ
قالب پرشین بلاگ
قالب بـلاگ اسکای
قالب ایران بلاگ
قالب نیوک
قالب لینك باكس
قالب وردپرس
پشتیبانی آنلاین بیاتوتك

 

 حامد

Mobile: 0936 921 2200

Email 1: Bia2tak@gmail.com

Email 2: Tak_theme@yahoo.com

 

لینکستان
آمار بیاتوتك
::  بازدید امروز :
::  بازدید دیروز :
::  بازدید این ماه :
::  بازدید ماه قبل :
::  کل بازدید:
::  تعداد نویسندگان :
::  تعداد کل پست ها :
 

تبلیغات
خدمات سایت
 

عضویت در بیاتوتك

شناسه:
ایمیلتان:


تبلیغات در بیاتوتك
دوستان ویژه بیاتوتك
لینک دوستان
تبلیغات متنی
آرشیو ماهانه بیاتوتك
نظر سنجی بیاتو تك
» بهترین خواننده پاپ کیست؟












جستجو

واژه مورد جستجو:

در اینترنت در سایت بیاتوتك

ابر پرچسبها

         < جــــــــای بنر شمــــا >       

 

پست934

شاهین پرنده
نویسنده: حامد | تاریخ: سه شنبه 22 تیر 1389 | موضوع: داستانك,

یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق‌تر و بهتر بود، چرا که می‌توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی‌دید.
آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی‌اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.

بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی‌کرد، تا اینکه رگه‌ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود.

خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقرۀ کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می‌خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه‌اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می‌دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی‌احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می‌دید، بعد به سربازانش می‌گفت که فاتح کبیر نمی‌تواند یک پرندۀ ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می‌خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربۀ دقیق سینۀ شاهین را شکافت.
ولی دیگر جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده‌اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه‌ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال‌هایش حک کنند:
«یک دوست، حتی وقتی کاری می‌کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.»
و بر بال دیگرش نوشتند:
«هر عمل از روی خشم، محکوم به شکست است.»

 

 

 

،   

پست911

داوینچی و تابلوی نیکی و بدی
نویسنده: حامد | تاریخ: شنبه 4 اردیبهشت 1389 | موضوع: داستانك,

داوینچی موقع کشیدن تابلوی "شام اخر" دچار مشکل بزرگی شد می بایست "نیکی"را به شکل عیسی و"بدی" را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم داشت به او خیانت کند به تصویر میکشید.

کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های آرمانی اش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از جوانان همسرا یافت.
جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره ی او اتودهایی برداشت.
سه سال گذشت...
تابلوی شام اخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود.

کاردنیال پدر کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.

نقاش پس از روزها جست وجو جوان شکسته و ژندهپوشٍ مستی را در جوی آبی یافت.
به زحمت از دستیارانش خواست تااورا به کلیسا بیاوند.
چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او را نداشت.
گدا را که درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا آوردند.
دستیارانش اورا سر پا نگه داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی گناه وخود پرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بود نسخه برداری کرد.

وقتی کارش تمام شد گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود چشمهاهیش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزه ای از شگفتی گفت:من این تابلو را قبلا دیده ام!!!

داوینچی شگفت زده پرسید: کی؟

گدا گفت: سه سال قبل پیش از انکه همه چیزم را از دست بدهم.
موقعی که در یک گروه همسرایی اواز می خواندم زندگی رویایی داشتم.
هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی "عیسی" بشوم!

میتوان گفت:
"نیکی"و"بدی" دو روی یک سکه هستند همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند
 

 

 

،   

پست910

سکه
نویسنده: حامد | تاریخ: شنبه 4 اردیبهشت 1389 | موضوع: داستانك,

wings1.jpg

در خلال یک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت.
فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت ولی سربازان دو دل بودند.
فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جیب خود بیرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می‏اندازم، اگر رو بیاید پیروز می‏شویم و اگر پشت بیاید شکست می‏خوریم.
بعد سکه را به بالا پرتاب کرد.
سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید.
سکه به سمت رو افتاده بود.
سربازان نیروی فوق‏العاده‏ای گرفتند و با قردت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.
پس از پایان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان، شما واقعاً می‏خواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟
فرمانده با خونسردی گفت: بله
و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود

 

 

 

،   

پست907

پسرک
نویسنده: حامد | تاریخ: چهارشنبه 25 فروردین 1389 | موضوع: داستانك ادبی,

در تعطیلات كریسمس، در یك بعد از ظهر سرد زمستانی، پسر شش هفت ساله ‌ای جلوی ویترین مغازه ‌ای ایستاده بود. او كفش به پا نداشت و لباس هایش پاره پوره بودند. زن جوانی از آنجا می‌ گذشت. همین كه چشمش به پسرك افتاد، آرزو و اشتیاق را در چشم های آبی او خواند. دست كودك را گرفت و داخل مغازه برد و برایش كفش و یك دست لباس گرمكن خرید. آن ها بیرون آمدند و زن جوان به پسرك گفت: حالا به خانه برگرد. انشالله كه تعطیلات شاد و خوبی داشته باشی. پسرك سرش را بالا آورد، نگاهی به او كرد و پرسید: خانم! شما خدا هستید؟ زن جوان لبخندی زد و گفت: نه پسرم. من فقط یكی از بندگان او هستم. پسرك گفت: مطمئن بودم با او نسبتی داری  

 

 

،   

پست905

دیگه خیلی دیره
نویسنده: حامد | تاریخ: چهارشنبه 25 فروردین 1389 | موضوع: داستانك,

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.از آن جایی كه باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند، كتابی خرید. البته بسته‌ای كلوچه هم با خود آورده بود.
او روی صندلی دسته‌داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند.
در كنار او بسته‌ای كلوچه بود، مردی نیز نشسته بود كه مجله‌اش را باز كرد و مشغول خواندن شد.
وقتی او اولین كلوچه‌اش را برداشت، مرد نیز یك كلوچه برداشت.
در این هنگام احساس خشمی به او دست داد، اما هیچ چیز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رویی داره! اگر امروز از روی دنده چپ بلند شده بودم، چنان نشانش می دادم كه دیگه همچین جراتی به خودش نده!"
هر بار كه او كلوچه‌ای بر می داشت مرد نیز با كلوچه‌ای دیگر از خود پذیرایی می‌كرد. این عمل او را عصبانی تر می كرد، اما نمی خواست از خود واكنشی نشان دهد.
وقتی كه فقط یك كلوچه باقی مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا این مردك چه خواهد كرد؟"
سپس، مرد آخرین كلوچه را نصف كرد و نیمه آن را به او داد.
"بله؟! دیگه خیلی رویش را زیاد كرده بود."
تحمل او هم به سر آمده بود.
بنابراین، كیف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.
وقتی كه در صندلی هواپیما قرار گرفت، در كیفش را باز كرد تا عینكش را بردارد، و در نهایت تعجب دید كه بسته كلوچه‌اش، دست نخورده، آن جاست.
تازه یادش آمد كه اصلا بسته كلوچه‌اش را از كیفش درنیاورده بود.
خیلی از خودش خجالت كشید!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است.
مرد بسته كلوچه‌اش را بدون آن كه خشمگین، عصبانی یا دیوانه شود با او تقسیم كرده بود.

 

 

 

،   

پست904

مرد خوشبخت
نویسنده: حامد | تاریخ: چهارشنبه 25 فروردین 1389 | موضوع: داستانك,

   پادشاهی پس از این كه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند».
تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد. آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد. آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید. « شکر خدا که کارم را تمام کرده ام. سیر و پر غذا خورده ام و می توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟» پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند. پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!

- لئو تولستوی (۱۸۷۲)  

 

 

،   

پست903

مداد رنگی ها
نویسنده: حامد | تاریخ: چهارشنبه 25 فروردین 1389 | موضوع: داستانك ادبی,

همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفید...هیچ کسی به او کار نمی داد...همه می گفتند: "تو به هیچ دردی نمی خوری"...
یک شب که مداد رنگی ها...توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...مداد سفید تا صبح کار کرد...ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد
 

 

 

،   

پست893

بهلول و کتاب فلسفه
نویسنده: حامد | تاریخ: پنجشنبه 19 فروردین 1389 | موضوع: داستانك,

آورده‌اند که روزی بهلول به مسجد رفت چون روز عید بود جمع کثیری آمده بودند

بهلول خواست وارد غرفه شود دید دم در کفش‌های فراوانی است و چون قبلآ کفش او را دزدیده بودند ترسید مانند دفعات پیش کفش او را ببرند یا با کفش‌ها عوض شود

از این سبب کفش‌ها را در دستمالی پیچید و زیر لباده پنهان نمود و چون وارد غرفه شد و به گوشه نشست ، شخصی که نزدیک او نشسته بود برآمدگی زیر بغل و دستمال پیچیده شده را دید

و به بهلول گفت :

گمان می‌کنم کتاب ذیقیمتی زیر بغل دارید می‌توانید بگویید چه کتابی است ؟

بهلول جواب داد : فلسفه است.

آن مرد گفت از کدام کتاب فروشی خریده‌اید ؟

بهلول گفت از کفاشی خریده‌ام !

 

 

 

،   

 
  •               صفحات سایت بیاتوتک : 

  • 1 

  • 2 

  • 3 

  • 4 

تعداد کل صفحات : 4

 

 

 
محتوای لینکباکس هیچ ربطی به سایت ندارد!

 

آخرین مطالب بیا تو تك ...
فروش سایت ترین های جام جهانی 2010 مروری بر محصول جدید اپل، آیفون 4 شاهین پرنده فقط دو چیز وجود داره كه نگرانش باشی اگر یک ایرانی سرمربی تیم ملی اسپانیا بود بعد از شکست چه می گفت؟ گوشی سامسونگ توانایی نگهداری 67 روز شارژ را داراست فایرفاکس ۴ به صورت آزمایشی تفاوت چپ دست ها با راست دست ها...!! دانلود آهنگ فاصله ها از علی لهراسبی - تیتراژ سریال فاصله ها آی.پد در مسیر جهانی شدن شوخی با گوگل - لخخلمث! عکس گرافیکی از محسن یگانه (01) شانزده دلیل برای «میوه فروش» شدن به جای «مهندس نرم افزار» شدن! چرا بستن كمربند ایمنی خودرو لازم است؟ 10 پیامک جالب (89/15) 10 پیامک جالب (89/14) تفاوت نیمرو درست کردن توسط دخترها و پسرها ۴۰ عادت آدم های موفق فواید ویتامین E با ریزش بیش از حد موها چه کنیم؟ سخنان آلبرت انیشتین نحوه کرک کردن نرم افزارها حشرات در حال بازی! 8 ابزار فوق العاده برای استفاده بیشتر و بهتر از ویکی پدیا دیکشنری کشف یا اختراع؟ داوینچی و تابلوی نیکی و بدی سکه ده قانون انسان بودن زندگی نامه ایرج بسطامی